عفو عمومی و فراموشی : دیالکتیک ناممکن

 عفو عمومی و فراموشی : دیالکتیک ناممکن

از خاوران، نه! از آن دورترها، از کشته‌های بی‌شمار، قتل عام شده‌ها، شکنجه‌شدگان، پایمال شده‌ها، آزرده‌شدگان، تا اینکمان ژینا، نیکا، خدانور و مجیدرضا رهنورد، این کار ماست؛ آنچه رخ داده‌است، آنچه در حال رخ دادن است، روزی، گروهی را دیگر پشتوانه‌‌ی خود ندارد… تنها راه نجات این خاطرات، مکتوب کردنشان است، تثبیت کردنشان در روایتی مستمر. (۱) اما شرط لازم برای وجود یک خاطره آنست که سوژه، فرد یا گروهی، این احساس را داشته باشد که در حرکتی پیوسته به خاطرات خود بر می‌گردد، پس چگونه تاریخ می تواند یک خاطره باشد؟ (۱)بلی!  ما باید به آنها فکر کنیم.  اگر  تا به اینک به آنها نمی‌اندیشیدیم، نابودی‌شان را کامل می‌کردیم و آنها قطعا نابود می‌شدند.

مردگان کاملاً به وفاداری ما وابسته اند... گذشته کلا چنین است: گذشته به کمک نیاز دارد تا خود را به فراموشکارها، بی‌تفاوت‌ها و بی‌عارها یادآوری کند. (۲)

پس فراموشی ‌و بخشش چه خواهد شد؟ «گر از این منزل ویران به سوی خانه رویم؟»، عفو عمومی به دنبال حقیقت تاریخی نیست. برعکس، حقیقت را در قربانگاه عقل سیاسی ذبح می‌کند؛ حوادثی در گذشته وجود دارد که نباید به خاطر سپرد. بخشش اگر معنا و وجود داشته باشد، افقی مشترک از خاطره، تاریخ و فراموشی را تشکیل می دهد. (۳) به آنگونه که دریدا می گوید: بخشش همواره معطوف به امر نابخشودنی‌ست و یا نیست. 

بخشش، اگر وجود داشته باشد، ضرورتا و فقط می تواند نابخشودنی ها، غیرقابل جبران‌ها را ببخشد - و بنابراین انجام غیرممکن‌هاست.(۴)

تناقضی ابدی  در فاصله‌ای‌ست که میان «گناه نابخشودنی» و «بخشش غیرممکن» وجود دارد، از این روی دیالکتیکی دائمی بین فراموشی و عفو در جریان است… 

و ما اما که بایدمان، کارمان « به یاد آوردن» است و خاطره‌ورزی!

هنگامه هویدا

 

1) Halbwachs, M. (1997).La Mémoire collective. Paris : PUF.

2) Jankélévitch, V. (1996). L'Imprescriptible. Pardonner ? Dans l'honneur et la dignité. Paris : Points Seuil.

3) Ricœur, P. (2000). La Mémoire, l’histoire, l’oubli. Paris : Éditions du Seuil.  

4) Derrida, J. (2012).Pardonner: l'impardonnable et l'imprescriptible. Paris : Galilée.