من متولد سال پنجاه و هفتم، درست هم سن این نظام. سالهای دبستانم مصادف شد با دوران جنگ. مدرسهها بیشتر شبیه سربازخانه بود. یادم است حتی در همان فضای کودکی همه از سایهی خودشان هم وحشت داشتند. صبح در سرما مدتی طولانی در حیاط نگهمان میداشتند و قرآن خواندن و باقی قضایا که تمام میشد نوبت میرسید به شعار دادن و... . چقدر در آن سالها مجبور شدیم فریاد بزنیم "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار". به هر حال خدا تا انقلاب بعدی هم خمینی را نگه نداشت. بعد از خمینی شعار دادیم "جانم فدای رهبر" و بیشتر از آن " خدایا خدایا از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا!" چقدر رذالت میخواهد که ببینی یک مشت بچه این شعار را میدهند و مهربانه دست برایشان تکان دهی! همان رذالت منحصر به فرد تمام فاشیستهای جهان.
قرار بود ما همه اینطور آموخته بشویم که جان ما و همهی آن دیگران در برابر جان رهبر و در برابر حفظ این نظام بی ارزش است و همین هم بود ما همیشه جانهای به شمار نیامده بودیم، جانهای آمادهی اهدا... در بهترین شکل یک لقب شهید بهمان میدادند و در باقی موارد که سر به زیر نداشتیم و مطیع نبودیم، بی نام بودیم، آبان ماه را نگاه کنید وقتی حرف میزنند گویا منت بر سر مردم گذاشتهاند که در همین حد قتل و عام کردهاند. بعد یادت میآید قرار بود از جان ما کاسته شود به جان رهبر افزوده شود، اصلا حرف زدن دربارهی اینکه یک نظام فاشیستی چطور قربانیانش رو انکار میکند کاملا بی معنیست، چون افراد یا جانهایی برای اهدا اند یا جانهای اضافی که برای سیستم تنها تولید هزینه و دردسر میکنند. برای رژیم ایران بهترین شکل حذف، مجبور کردن افراد به مهاجرت است. اما برای افرادی که نه امکان یا نه خواستش را دارند چه رخ داده؟ چرا اینها تا این اندازه آشویتس را انکار میکنند؟ چون آن را به خوبی میشناسند. از کشور اردوگاههای مرگی ساخته شده که عدهای بی هیچ نام و نشانی در آن دفن میشوند، عدهای در حال مرگ تدریجیاند و گروهی که از آن جان به در میبرند همیشه با این تروما خواهند زیست.
هنگامه هویدا
https://www.instagram.com/p/B7WBaPlosNf/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
