طنزنوشت: خامنه ای، ازغائله رهبر شدن تا رهبری مستضعفان جهان (بخش 2)



همه‌ی اینها را گفتم که بگویم من اینها را از خودم نمی‌گویم، وقتی می‌گویم "بی عرضه"، مردم یک چیزهایی گفته‌اند و من هم شنیده‌ام. از قدیم هم گفته‌اند تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها، در حکومت عدل شما هم که این مثل بدجوری در مورد ما اناث کاربرد دارد، حتی در دستگاه عدلیه‌تان تبدیل شده است به یک حکم که " تا نباشد چیزکی، مردم(مردها) نکنند چیزها". 

رهبر جان همین که این مثل را گفتم یادم رفت پیش آقا مجتبی شما،  و آن چیزهایی که مردم تحت القائات عمال بیگانه همینطور بی آنکه چیزکی باشد برای خودشان چیزهایی می‌گفتند که  آقا مجتبی می‌کند. رهبر جان شما این‌ها را به دل نگیرید، یادم است شما چقدر جانانه و محکم  توی دهن ملت زدید و پشت آقازاده‌تان ببخشید آقا مجتبی مقتدرانه ایستادید و آن جمله‌ی تاریخ‌ساز را گفتید: " ایشان آقازاده نیست آقاست!"

اما خب آدم است و هزار جور فکر و خیال آقا جان. البته این از کرامات شماست که بر چشمان آلوده به خط چشم و ریمل و مابقی ادوات تبرج من پوشیده است، لاجرم کمی گیج شدم!

در این کشور که این لفظ "آقا " با این کاربرد، بعد از پیامبر و ائمه در مورد شخص شما پرکاربردتر از هر کس دیگری‌ست، آیا منظورتان این بود که خودتان آقا نیستید(حالا اینجا که جایش نیست وارد جزییات نمی‌شوم که از چه نظرها) و مردم برای خودشان یک چیزی همینطوری می‌گویند اما پسرتان آقاست یا شاید هم منظورتان این بود که شما آقایید و ایشان هم از الان همینطور یکهویی و مستقیم از مقام ولایتعهدی به مقام آقاییت پرتاب شده‌اند و هر دو آقایید؟

یا زبانم لال! نکند به گوشتان حرفهای نامربوطی رسیده درباره‌ی درمان آقا مجتبی و خانمش در فرنگستان و موضوع نازایی؟ و شاید نیت و غرضتان تاکید بر این بوده‌است که از ذهن ملت مسلمان تمام شبهات را بزدایید و بگویید: ایشان "آقا"ست!


محتمل‌تر آقا جان، مرا یاد مادرها و پدرها انداخت وقتی بچه‌شان در یک مهمانی یا جمع کار خرابی می کند و هم برای آنکه بچه خجالت زده نشود، هم برای آن‌که بگویند حتما اشتباهی شده است وسط جمع می‌گویند: مجتبی ما خیلی آقاست از این کار خرابیها نمی‌کند! یا گاهی که می‌خواهند بچه‌شان را کمی لوس کنند تا خرش کنند بلکه حرفشان را کمی گوش دهد و آن کار خرابی محتمل را نکند می‌گویند: مجتبی که آقاست!

راستش من هر چه فکر می‌کنم این دو معنی آخر به سخنان پر فتوح شما نزدیکتر می‌نماید...

هر جور حساب کنم رهبر بودن حرفه‌ی بسیار پر ملالی‌ست آقا جان! اگر کسی یک زن خانه‌دار باشد از صبح که بیدار ‌شود، کلی کار برای انجام دارد، و بعد می‌رود خرید می‌کند و خلاصه در قلمرو‌‌اش محصور نیست، و هرکس هم می‌رسد بر جد و آبادش لعنت نمی‌فرستد! هم مفید است، هم آدمای زیادی هستند که بی جیره مواجب و بی تبلیغات برای کرامات، شجاعتها، درایتها و مابقی محسناتش، خودش را د‌وست دارند، نه آن تمثال مقوایی معروف را. البته رهبر ایران بودن، سید علی خامنه‌ای بودن را عرض می‌کنم اگر نه رهبر داریم تا رهبر، دیکتاتور داریم تا دیکتاتور، ولی انصافا زندگی از این نوعش واقعا از تحمل هر کسی خارج است خصوصا که از اول یک لقب "بی‌عرضه" هم به‌ او چسبانده باشند، من نمی‌گویم‌ها، من که بچه بودم آن روزها و فقط می‌شنیدم که مردم لابلای جوکها و حرفهایشان می‌گفتند، اگر نه آقا جان باور کنید که من آنقدر انقلابی بودم که ولم می‌کردند از دبستان با همان قلک پلاستیکی‌های نارنجک مانند، سر از خط مقدم در می‌آوردم

وقتی امام هم مرد رفتم و از میان جمعیت خودم را رساندم به آن کانتینر حامل یخچال در وسط مصلی، یک سپاهی هم در آن میانه در آغوشم گرفت و به زحمت کشاندم آن بالا، و من همینطور مات و مبهوت به امامی که درون یخچال بود نگاه می‌کردم. دروغ نگویم گریه نکردم اصلا وقتی کسی نگاهم می‌کند گریه‌ام نمی‌آید، آن آقا هم همینطور زل زده بود به من تا ببیند که از دیدن این صحته چقدر منقلب شده‌ام بلکه احساسات انقلابی‌اش بیشتر به جوش بیاید و تلویزیون هم که زنده نشان می‌داد، اما باور کنید تا سالها خواب مرده‌ی در یخچال می‌دیدم. خلاصه بگویم کل خانواده را به ستوه آورده بودم، اما خب نظام خانه که مثل نظام جمهوری اسلامی نبود، با اینکه کمیته‌ی آن زمان و گشت ارشاد حالای خانه شده بودم و به همه چیز پیله می‌کردم و فکر می‌کردم از آسمان افتاده‌ام روی زمین برای راهی بهشت کردن بشریت، اما خب بابا هیچوقت نگفت حالا که برای خودت یک پا بچه حزب اللهی شدی، تو دیگه توی این خانواده عین مرض غیر قابل درمانی و حتی بدتر، بذار برو توی مسجدی، حسینیه‌ای از زندگی سلحشورانه‌ات لذت ببر! با آن همه سرود و شعار انقلابی هم که ظهر به ظهر می‌ایستادم روی مبل و فریاد می‌زدم جایی در گوشه کنار خانه دفن نشدم. شما را هم که نشاندنتان آنجا، و رهبر شدید، من هر وقت این لفظ "بی عرضه" را درباره‌تان می‌شنیدم کلی حرص می‌خوردم. بزرگ‌ترین غم‌ام این بود که جنگ تمام شده بود و نتوانسته بودم بروم جبهه و شهید شوم، اما تلویزیون را که نگاه می‌کردم همیشه امیدوار می‌شدم که بالاخره یک جوری، یک روزی باز هم جنگ می‌شود و من هم بزرگتر شده‌ام و می‌روم شهید می‌شوم، و احساسات فمینیستی‌ هم در گوشم زمزمه می‌کرد حتما تا آن روز موعود دیگر زنها هم مثلا می‌توانند آرپیچی‌زن شوند یا فرمانده گروهانی چیزی...

هنگامه هویدا